ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

وروجک کوهنورد

12ماهگی عشقم

ثمین با ماهرخ جون (دختر خاله فاطمه دوست مامان جون) واما میکاپ دخترم... خانوم وخانوم وخانوم...آره حالا هروز داری خانوم تر میشی البته که از شیطنتات کم نشده بودوپله نوردی و مبل نوردی ازجمله کارای جدیدت بود حالا دیگه چند قدمی راه می ری از اجاق گاز بالا میری روی صنلی ات کنار اپن آشپزخونه می ایستی و سرک می کشی و با گفتن پخ منو تحریک می کنی بیام دنبالت .   یا مدام توی خونه می چرخی  به همه چی می گی بده  ووقتی به حرفت نکنم به رسم خواهش واسم بوس می فرستی من نمی دونم تو چه جوری اینقدر زبل شدی جیرجیرک من .چون از دایره کنترل خارج می شی بیشتر وقتا تو خونه ایم خونه مامانی  کمتر می ریم یه فایل صوتی تصویری خاله فاطمه مامان ماهرخ برات...
10 13

خبر خبر همگی خبر!!!!

دودرودوود ....خبر خبر خبر!!! چه خبری؟ نکنه...؟!! آره  درست حدس زدی  تولده ثمینه دیگه. چند روز دیگه تا اولین سالروز تولد دردونمون مونده نمیدونم باید چیکار کنم خیلی چیزا تو ذهنمه نمی دونم دست تنها می تونم عملی اش کنم یا نه حالا چرا دست تنهاهاواسه اینکه مامانی این روزا مر یضه ودل دردش دوباره زیاد شده .خاله ها مشغولن و کارایی رو که لازمه انجام می دن تا مامانی بهتر بشه از یه طرفم قرارشده مراسم تولدت روبا دوستای همنوردت جشن بگیریم چون هوا رو به سردیه واین روزا تو مبتلا به یه ویروسی شدی نمی تونیم برنامه کوهنوردی بذاریم تا خودتم تو اون برنامه شرکت کنی  یه برنامه فوق العاده خانوم خیرآبادی در نزدیک ترین جا یعنی در بهشت برات هماهنگ کردن...
20 13

تولد یکسالگی ثمین نانازمون

دخترک مهربون تولدت مبارک خوشگل شیرین زبون تولدت مبارک یه روز شبیه امروز تو اومدی به دنیا خداتورو هدیه دادبه مامانو به بابا الهی صدساله شی دختر نازنینم دلم می خواد همیشه شادیهاتو ببینم بالاخره رسید روزی از روزایی که براش لحظه شماری می کردم روزای دیگه اش تولد 120 سالگیته عشقم. امروز دوشنبه 29مهرماه 92 بین ساعت 4تا 5 دخترم یک ساله شده.مراسم تولدشو با دوستای همنوردش  توی دربهشت جشن گرفتیم .ازحضور همگی دوستان واز اینکه وقت گذاشتن تا لحظات خاطره انگیزی واسمون رقم بخوره خیلی خیلی سپاس.دوستون داریم وممنون که باعث این خوش گذشتن شدین پایان بخش برنامه ثمین کشون ودست وبوق وجیغ وهورا کش...
29 13

چرا وروجک کوهنورد؟؟

   این وروجک خانوم من از وقتی تو شکم مامانش بوده به همراه مامان وباباش میرفته کوه آخرین برنامه ای که قبل تولدش رفته اوایل ماه نهم بارداری مامانش بوده تو شهریور ماه 90 .تقریبا 7ماه بعد یعنی وقتی بدنیا اومده بود و6ماهش بود  که کوهنوردی تو دنیای جدیدشو شروع کرد حالا شما بگید نباید اسمشو گذاشت وروجک کوهنورد!!! ...
7 13

سیزده ماهگی درپاییز هزاررنگ

سلام سلام سلام به این روزای قشنگ من قبلا که پاییز می شد دلم می گرفت  اما حالا عاشق این فصل شدم چرااااااااا؟؟؟!!؟ آهان آهان ... چون از پارسال تو پاییز که گل قشنگم تو این فصل بدنیا اومده فهمیدم که فقط بهار بهم حس تازگی و زندگی  نمیده  قهقهه های  خنده تو دختر نانازمه که بهم شور زندگی میده.. چند روزی از اولین سالروز تولدت می گذره  وکیان پسر عموی جدیدت بدنیا اومده ما به دیدن نی نی عمو رفتیم و این کیان کوچولو از بس عجول بوده یه بیست روزی زود بدنیا اومده واسه همون یکم جثه اش کوچولو بود و تو و از این که نی نی صداش می کردی خیلی  خوشحال بودی البته که تو همه رو نی نی صدا می کنی حتی ده دوازده ساله ها رو هم نی نی صدا می کنی. ...
10 13

افتان وخیزان های نوپایم

سلام سلام وصدسلام... پاییز هزار رنگ و رنگ به رنگ شدن وپوست انداختن لحطه های پاییزیت در سیزدهمین ماه تولدت چقدر قشنگن روزا دارن می گذرن و قدم هات استوار تر میشه الهی که با این قدما کوه رو بلرزونی مامانا می گی که دلم هری میریزه .هرروز وهرلحظه یک واژه دوست داشتنی داری به اسم بابا!!!!از دوتا کلمه ات یکیش باباس.مامانی بابایی خاله رو می گی خ خ دایی رو میگی دااای ی.امیرمحمد رو میگی..محم..د از نمونه شاهکارات نمی دونم شاید قبلا برات تو ماهای قبل نوشته باشم ولی الان یادم نیس از همون موقع که دو تا دندون پایینت در اومدن یعنی توی 9 ماه بودی به محض اینکه شام یا ناهار می خوردیم توام به تقلید از بابا نخ دندون می کش...
16 13

بوی محرم و همایش شیرخوارگان حضرت علی اصغر

پاییز هزار رنگ و بوونوای محرمی درسیزدهمین ماه تولدت. پنجشنبه شب آبانماه که سوم محرم بود یادم اورودکه اونوقتا که بچه نداشتم دلم میخواست یه روز که بچه دار شدم ببرمش همایش شیرخوارگان وفردا چهارم محرم و همایش شیرخوارگان علی اصغر بود به خودم اومدم هواسردبودوموقعیت بازار رفتن نداشتم یهو به ذهنم رسید که بابایی ازمکه  یه لباس عربی واسه پسر خاله ابوالفضل اورده بود فوری به خاله زنگ زدم خاله استقبال کردوبرات یه روسری ساتن با لباس عربی فرستاد لباس که اندازت بودو یکم قدش بلند بود باپارچه ی سبزی که از کربلا اورده بودم برات یه پیشونی بند دوختم و صبح زود بلند شدم لباستو کوتاه کردمو وروسریتم اندازه کردمو بالاخره خودمونو به مراسم رسوندیم ناگفته نباشه ک...
17 13

پا به پای سیزده ماهگی

بعد از اون همایش مامانی توی اون هفته نوبت چکاپ داشت رفت مشهد شب قبلش دایی مامان سکته کردو یستری شد تو بخش مراقبت ویژه به مامانی نمیشدبگیم حالش بدتر میشدچند روزی گذشت و تو یه مختصر سرماخورده بودی وحال داییم بهتر شده بود ومرخص شده بود دوروز قبل تاسوعابود  که میارنش خونه روز قبل تاسوعا چشمشو به روی این دنیا بست چند روزی درگیر مراسم بودیم و تو توی این رفت وآمدا بدتر شدی .می دونی بدیت چیه لب به دارو نمی زنی واسه همین مریضیت طولانی میشه توی همین روزا بود که عمو حسینت از کربلا اومده میریم خونه مامانی  دیدنش بقیه عموزاده هاتم بودن وتو خیلی خوشحال از داشتن همبازی گرچه که همشون پسربچه ان و جنس بازیاشون با بازیای تو فرق میکنه ولی ازدیدن بازیشون لذت می...
29 13

چهارده ماهگی نی نی عسلی من

یکی دو روزی گذشته بود. از پایان سیزده ماهگیت منظورمه!! جمعه بودوشبش توی تب داشتی می سوختی وعمه حاجی من ما رو واسه نذری آش  بی بی دعوت  کرده بود وقتی داشتم لباستو عوض می کردم دیدم تنت دون دون شده ترسیدم به مامانی لیلا زنگ زدم گفت شاید آبله مرغان باشه به خاله زنگ زدم گفتم که شبش تب سنگینی کردی و الان تنت دون دونه اونم گفت به احتمال زیاد آبله اس تازه یادم اومد که شب مهمون داریم ودوستامون قرارهه همه امشب بیان خونمون از یه طرف نگران شدم که بچه های اونا که نوزادم بودند مبتلا بشن تصمیم گرفتیم اول ببریمت خونه خاله اگه گفت آبله اس به بقیه زنگ بزنیم برنامه امشب رو کنسل کنیم.بلافاصله رفتیم خونه خاله گفت شکل آبله نیستن چون دونه هاش به هم وصل بودن ول...
11 13